|
این بخش ویژه ی حضرت مهدی ارواحنا فداه می باشد صفحه ی قبلی آيا ما ميتوانيم كشتارهاي كنوني شيعيان را در نهايت زمينهساز شورش سفياني بدانيم؟ طبيعتاً همينطور است. وقتي كه يمن از دست آنها خارج شود و نظام سعودي فرو پاشد، وهابيان و ناصبيهاي عربستان با يهود و غربيها متحد ميشوند و نظام سوريه را تحت فشار قرار ميدهند و از طريق اين فشار بيروني و وقايع داخلي، زمينه براي سلطة سفياني فراهم ميگردد. حوادث شام متسلسل و پيدرپي خواهد بود؛ ابتدا زلزله، سپس شكلگيري شورش و كودتا، سپس حركت و شورش سفياني و مسلط شدن وي بر اوضاع. چه عواملي موجب ميشود كه سفياني به راحتي بر شام مسلط شود؟ روايات ما بيان ميكنند كه در آغاز، زلزلهاي در شام رخ ميدهد كه در آن يكصدهزار نفر از بين ميروند. بعد از مدت كوتاهي، حكومت در اختيار اصهب (شخص بور) قرار ميگيرد. اصهب از نامهاي شير (اسد) نيز ميباشد. آنگاه شخصي به نام «ابقع» بر ضدّ او شورش ميكند. اين، زمينة انقلاب عليه اصهب را فراهم ميآورد. درگيري مدتي بين آن دو به طول ميانجامد. بعد از مدتي سفياني شورش ميكند و هردوي آنها را از ميان برميدارد و خود بر سرزمين شام تسلط مييابد. هدف سفياني از اين شورش و درگيري چيست؟ هدف سفياني، مقابله با امام مهدي(ع) و شيعيان اوست. آيا نميتوان گفت هدف او صرفاً كشورگشايي و قدرتطلبي است؟ خير، سفياني با روم (غربيان) و يهود (اسرائيل) همپيمان است. او نقشهاي دارد و هدف اصلياش تسلط بر عراق است كه لازم است ابتدا بر شام (سوريه و اردن) سلطه پيدا كند. و ناآراميهاي عربستان باعث ميشود كه همفكرانش از او براي عربستان درخواست نيرو كنند. و او لشكري را به «مدينه» ميفرستد. پس او يكي از فرمانروايان عربي است كه با اسرائيل و غرب متحد است. سفياني فقط دو لشكر اعزام ميكند، يكي به عراق و ديگري به مدينه. همچنين او حملهاي بزرگ به مرز مشترك عراق، سوريه و تركيه (منطقة قرقيسيا) ميكند كه دليل آن دستيابي به منابع طبيعي (معدن نفت، طلا يا ...) با انگيزة اقتصادي است. نسبت اهل شام، بعد از ظهور، با امام عصر(ع) چگونه است؟ فردي از امام صادق(ع) ميپرسد: وقتي سفياني آشكار شد، چه كنيم؟ امام(ع) فرمودند: «هنگامي كه اين فاسق آشكار شد، دو ماه به كشتار شيعيان ميپردازد. پس اگر آن زمان را درك كرديد، بايد كه مردانتان چهره هايشان را بپوشانند و زنان مشكلي نخواهند داشت». در روايات ما، خداوند، طايفههايي از اهل شام را از پيروي سفياني مصون داشته است كه آن طوايف به شيعيان لبنان، سوريه و شايد غزّه ـ اگر به امامت و ولايت اهل بيت(ع) بپيوندند ـ تعبير شود. سرانجام چگونه پروندة سفياني بسته ميشود؛ در حالي كه از قدرت بالايي برخوردار است؟ سفياني فقط بر سوريه و اردن حكمراني خواهد كرد و تنها 2 لشكر براي حفظ امنيت به عراق و مدينه گسيل ميدارد. (مانند اينكه اتحادية عربي نيروهايي را براي برقراري امنيت به كشوري بفرستد) امّا سپاهي را كه به جنگ با امام مهدي(ع) به مدينه ميفرستد، در سرزمين بيداء به واسطة خسف الهي، در زمين فرو ميرود. پس از آن خود سفياني در جنگ با امام مهدي(ع) به درك واصل ميشود. از فرصتي كه در اختيار ما قرار داديد، سپاسگزاريم. ماهنامه موعود شماره 98 گفتوگو از محمود مطهرينيا مترجم: ابوذر ياسري پینوشت: 1. سورة روم (30)، آية 40. (1) فرج صالحان شب پنجم محرم سال 1418 ق. ساعت يازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشي را برداشت، گفت: شما را از مسجد آيتالله انگجي ميخواهند، گوشي را برداشتم، از ستاد نيمة شعبان آن مسجد مبارك فرمودند، حاج آقا امسال براي نيمه شعبان ما را فراموش نكنيد. عرض كردم: خيلي كار دارم و نميرسم و نميدانم چه بنويسم چون بحمدالله و المنّه، نسبت به ساحت مقدّس حضرت مهدي(ع) همه چيز را به طور كامل نوشتهاند و سليقة بنده نوشتن مطلبي نو است كه تكرار نوشتههاي گذشته نباشد. آيت الله سيد مرتضي نجومي اشاره: بسيارند مردان و زناني كه در ميانة درد، رنج و ابتلا، آنگاه كه احساس ميكردند ديگر روزنة اميدي نيست، دست نياز و توسل به سوي ائمه معصومين(ع) دراز كردهاند و نياز خود را برآوردهاند. آثار مكتوب مانده از بزرگان نيز از قول آن برگزيدگان الهي راههاي متعدّدي را براي عرض حاجات و برآورده شدن خواستههاي بندگان فراروي آنان قرار دادهاند. آنچه پيش روي شماست حكايت يكي از كساني است كه با توسل به ائمه معصومين(ع) و به لطف حضرت صاحبالامر(ع) از رنج و گرفتاري نجات يافته است. شب پنجم محرم سال 1418 ق. ساعت يازده شب تلفن زنگ زد. پسرم گوشي را برداشت، گفت: شما را از مسجد آيتالله انگجي ميخواهند، گوشي را برداشتم، از ستاد نيمة شعبان آن مسجد مبارك فرمودند، حاج آقا امسال براي نيمه شعبان ما را فراموش نكنيد. عرض كردم: خيلي كار دارم و نميرسم و نميدانم چه بنويسم چون بحمدالله و المنّه، نسبت به ساحت مقدّس حضرت مهدي(ع) همه چيز را به طور كامل نوشتهاند و سليقة بنده نوشتن مطلبي نو است كه تكرار نوشتههاي گذشته نباشد. تا فرداي آن شب فكر ميكردم براي اين عزيزان چه چيزي تقديم كنم. فردا جهت استراحت ساعتي خوابيدم. در خواب به من گفتند قضية ابن صالحان، را براي آنها بنويس. من بسيار خوشحال شدم زيرا «نماز فرج» منصوربن صالحان را گنجي از گنجهاي حضرت حق متعال و حضرت مهدي(ع) ميدانم. لذا تصميم گرفتم همان قضيه را تقديم حضور عزيزان كنم. اين حكايت و معجزه را شيخ ابوجعفر محمد بن جرير بن رستم طبري، در كتاب «دلائلالامامـة» خود نقل ميفرمايد.1 مرحوم علامه مجلسي هم در دو جاي كتاب «بحارالانوار» از «دلائلالامامـة» نقل فرمودهاند2 و مرحوم آقا شيخ محمود عراقي در كتاب «دارالسلام» خود در باب معجزات حضرت مهدي، معجزة چهل و چهارم نقل نموده است.3 همينطور مرحوم آقاي حاج شيخ علياكبر نهاوندي در كتاب «العقبري» نقل فرموده است.4 اينك نقل داستان، به ترجمه از كتاب شريف و گرانقدر «دلائلالامامـة» شيخ ابيجعفر طبري: حكايت كرد مرا ابوجعفر محمدبن هارونبن موسي تلّعكبري كه گفت، خبر داد مرا ابوالحسين بن ابي البغل كاتب كه كاري را از جانب ابي منصوربن صالحان، بر عهده گرفتم. تصادفاً بين من و او جرياناتي پيش آمد كه موجب شد خود را از او پنهان كنم. او مرا سخت ترسانيده، به جستجوي من برآمد. من هم از او پنهان و ترسان بودم تا پس از مدتي عزم كردم پنهاني به مقابر قريش و مرقد منور حضرت موسي كاظم(ع) رفته، شب جمعهاي را در آنجا به عبادت و شب زندهداري و دعا و مسألت بگذرانم، شايد خداوند فرجي عنايت فرمايد. تصادفاً شبي سخت طوفاني و باد و باران بود. از ابن جعفر، متصدي آن حرم شريف، تقاضا نمودم درها را بسته و آن مكان مقدّس را خلوت نگاه دارد تا به دلخواه خود به دعا و مسألت از درگاه باري تعالي مشغول باشم و آنانكه از ايشان ايمن نبوده و از ديدنشان ترسانم، بر من داخل نشوند. او چنين نموده، درها را قفل كرد و شب به نيمه كشيد. اتفاقاً باد و باران هم مانع از رفت و آمد مردم شد و من با دلآسودگي مشغول دعا و زيارت و نماز بودم. در اين هنگام ناگهان صداي پايي را از سمت مولاي خود موسيبن جعفر(ع) شنيدم. ديدم مردي زيارت ميكند و سلام بر آدم و پيامبران اولوالعزم فرمود. بعد ائمه را يك يك نام برد تا به صاحبالزمان(ع) رسيد و ايشان را ذكر نفرمود. من از اين سلام تعجب نمودم. پيش خود چنين گمان كردم كه شايد فراموش كرده يا عارف به آن امام نيست. يا اين خود مذهبي براي اين مرد است. چون از زيارت فارغ شد، دو ركعت نماز گزارد. سپس رو به مرقد شريف حضرت ابيجعفر جواد(ع) نمود. مثل همان زيارت و سلام را انجام داد و دو ركعت نماز به جا آورد و من از آن جهت كه او را نميشناختم ترسان بودم. او را جواني كامل در جواني و مردانگي ديدم كه جامه سپيدي در بر و عمامهاي بر سر دارد كه آخر آن را به زير چانه انداخته و بر دوش مبارك عبايي افكنده بود. بعد از اعمالش فرمود: «اي اباالحسين ابن ابي البغل كجايي از دعا و فرج؟» گفتمش: اي سيد و آقاي من! آن كدام است؟ فرمود: «دو ركعت نماز ميگزاري و بعد از آن ميگويي: يا مَن أظهرَ الجَميلَ وَ سَتَر القَبيحَ يا مَن لَم يُؤاخِذْ بِالجريرةِ وَ لَم يَهْتِكَ السِّترَ يا عَظيمَ المنِّ يا كَريمَ الصَّفحِ يا حَسَنَ التَّجاوُزِ يا واسِعَ المغفرةِ يا باسِطَ اليدينِ بِالرّحمةِ يا منتهيٰ كُلِّ نَجويٰ يا غايَةَ كلّ شَكويٰ يا عونَ كلَّ مستعينٍ، يا مبتدءً بالنّعم قَبلَ استِحقٰاقِها يا رَبّاه ـ ده مرتبه ـ يا سَيّداه ـ ده مرتبه ـ يا مَوْلاه ـ ده مرتبه ـ يا غايَةَ غايَتَاه ـ ده مرتبه ـ يا منتهيٰ رَغْبَتَاه ـ ده مرتبه ـ أَسأَلُكَ بِحَقِّ هذه الاسماءِ وَ بِحقِّ محمدٍ وَ آلهِ الطّاهرين ـ عليهم السّلام ـ إلاّ ما كَشفْتَ كَربي وَ نفّستُ هَمّي وَ فَرّجتَ غَمّي وَ أَصلَحتَ حالي. و دعا كن بعد از اين، هر چه خواستي و طلب كن حاجت خود را. آنگاه ميگذاري گونة راست خود را بر زمين و ميگويي در سجدة خود صد مرتبه: يا محمدُ يا عليُّ يا عليُّ يا محمد إِكفياني فَاِنَّكُما كافِيايَ وَ انْصُرانِي فَاِنَّكُما ناصِرايَ. سپس ميگذاري گونه چپ خود را بر زمين و ميگويي صد مرتبه «ادركني» و زياد آن را تكرار ميكني و ميگويي: «الغوث الغوث» و تكرار ميكني تا نفس تمام شود و سر از سجده بر ميداري پس به درستي كه خداي تعالي به كرم خود برميآورد حاجت تو را، انشاءالله». به هنگامي كه به نماز و دعا مشغول بودم او بيرون رفت، بعد از فراغ از نماز، نزد ابنجعفر رفتم تا از وي حال اين مرد را جويا شوم كه چگونه داخل شد؟ ديدم درها بسته و قفل است. شگفتزده، گفتم شايد دري ديگر باشد كه من از آن بياطّلاعم. ابنجعفر قيّم را صدا زدم و او از اتاق چراغخانه ـ كه در آنجا روغن به چراغهاي روضه مباركه ميريختند ـ بيرون آمد. از آن مرد و چگونگي داخل شدنش سؤال نمودم، گفت: همانطور كه ميبيني درها بسته [است] و من هنوز باز نكردهام. حكايت و قصة خود را به او گفتم. گفت: اين شخص همانا مولا و سيد ما، صاحبالزمان(ع) است. من به هنگام خلوت روضه مطهره مكرر او را مشاهده و زيارت نمودهام. من بر فوت سعادت از دست رفته بسيار متأسف گشتم. صبح هنگام، به گاه طلوع فجر خارج شده، به سوي كرخ و مخفيگاه خود بازگشتم. روز بالا نيامده بود كه اصحاب و ياران ابن صالحان در جستجوي من برآمده، ملاقات مرا طالب و از دوستانم جوياي من بودند و با آنان اماننامهاي از وزير بود كه در آن به هر لطف و مرحمتي وعده [كرده] بود. با دوستي از دوستان مورد وثوق و اطمينان به حضور او رفتم. از جاي برخاسته، مرا در بر گرفت و با رفتاري مهرآميز كه از او نه چنين ديده بودم و نه انتظارش را داشتم، مرا گفت: تنگي كار تو بدانجا كشيد تا شكايت مرا به صاحبالزمان(ع) نمودي؟ گفتم: دعايي و مسألتي بود. گفت: واي بر تو، ديشب كه شب جمعه بود، مولاي خود صاحبالزمان(ع) را در خواب زيارت نمودم، مرا امر فرمود كه با تو به نيكي رفتار نمايم و با من چنان قهر و درشتي اظهار داشت كه بر خود ترسيدم. ابوالحسين ابن ابيالبغل گفت: گفتم: لاالهالاالله، شهادت ميدهم كه آنان حقاند و منتهاي حقاند، من خود مولاي خود را در بيداري ديدم و با من چنين و چنان فرمود و آنچه را كه در حرم و مشهد مبارك موسيبن جعفر، امام كاظم(ع) ديده بودم، براي او باز گفتم. پس بسيار شگفتزده شد و با من رفتارهاي بسيار نيكو، ارزنده و بزرگ به جاي آورد و به آرزوهايي كه انتظار و گمانش را نميبردم به بركت مولايمان صاحبالزمان(ع) رسيدم. ترجمة اين قصه و نماز فرج هم، همانطور كه اشاره نموديم در كتاب «العبقري الحسان» و «دارالسلام» مرحوم عراقي هست امّا در كتاب هر دو، يك سطر از دعا ساقط شده است و براي تصحيح آن شايسته است عزيزان به «بحارالانوار» يا خود «دلائلالامامـة» رجوع نمايند. مرحوم «فاضل عراقي» بعد از نقل داستان ميفرمايد، مؤلف ميگويد: ذكر اين خبر مناسب فصل سابق بود و ذكر اين شخص در زمرة كساني كه شرفياب خدمت آن بزرگوار شدهاند، انسب مينمود و سبب ذكر اين در فصل معجزات ـ به علاوه آنكه در «بحارالانوار» هم در اين باب ذكر نموده ـ آن است كه جهت معجزه را در آن اقوي ديدم؛ زيرا كه از اين عمل آثار غريبه مشاهده كردم. اوّلين وقتي كه به اين نعمت رسيدم آن بود كه، در سال 1266 با امام جمعه تبريز كه حاج ميرزا باقربن ميرزا احمد تبريزي، طاب ثراهما، بود در همين بلده كه دارالخلافه تهران است، در خانة آقا مهدي ملكالتجار تبريزي، كه فيمابين مسجد شاه و مسجد جمعه واقع شده و از ورثة ميرزا موسي برادر حاج ميرزا مسيح، طاب ثراه، به او منتقل گرديد و الآن در تصرّف پسرش حاجي محمد كاظم ملكالتجار است، منزل داشتيم و حقير بر ايشان مهمان بودم. لكن چون او مأذون به مراجعت به تبريز از جانب شاه نبود حقير را هم سبب انسي كه مانع از مراجعت به وطن بود و بدون تهيه هم، چون عزم توقف نبود بيرون آمده بودم و امام جمعه هم به اين ملاحظه كه بر ايشان مهمانم و مخارج و مأكول و مشروب با ايشان است و غافل از آنكه مصادف ديگر هم هست، بود و خود هم چون انسي با اهل نبود و متمكن از قرض گرفتن نبودم لهذا از براي بعض مصارف مثل پول حمام و غير آن بسيار در شدت بودم. اتفاقاً روزي در ميان تالار حياط با امام جمعه نشسته بودم. از براي استراحت و نماز برخاسته، به غرفهاي كه در بالاي شاهنشين تالار واقع است بالا رفته، مشغول اداي فريضة ظهرين شدم. بعد از نماز در طاقچة غرفه كتابي ديدم، برداشته، گشودم. كتاب چاپي ترجمة مجلد سيزدهم «بحار» بود در احوالات حضرت حجت(ع). چون نظر كردم، همين خبر در باب معجزات آن سرور جلوهگر آمد. با خود گفتم كه با اين حالت و شدت، اين عمل را تجربه نمايم. برخاسته، نماز و دعا و سجده را به جا آورده، فرج را خواسته، از غرفه به زير آمده، در تالار نزد امام جمعه بنشستم. ناگاه مردي از در درآمده رقعهاي به دست امام جمعه داد و دستمال سفيدي در نزد او نهاد. چون رقعه را خواند، آن را با دستمال به من داد و گفت: اين مال تو است. چون ملاحظه كردم ديدم كه آقاي علياصغر تاجر تبريزي كه در سراي امير، اطلاق تجارت داشت بيست تومان پول كه دويست ريال بود در دستمال گذاشته و در رقعه به امام جمعه نوشته كه اين را به فلان دهيد. چون خوب تأمل كردم، ديدم كه از زمان فراغ از عمل تا زمان ورود رقعه و دستمال، زياده بر آنكه كسي از سراي امير بيست تومان بشمارد و رقعه بنويسد و به آن مكان روانه دارد وقت نگذشته بود. چون اين ديدم تعجب كردم. سبحانالله گويان خنديدم. امام جمعه سبب تعجب پرسيده، واقعه را به او نقل كردم، گفت: سبحانالله من هم براي فرج خود اين كار كنم. گفتم: پس به زودي برخيز و به جا آور. او هم برخاست و به همان غرفه رفته، نماز ظهرين ادا كرده، بعد از آن عمل مذكور را به جا آورد. زماني نگذشت كه امير را كه سبب احضار او به تهران شده بود، ذليل و معزول نمودند و به كاشان فرستادند. شاه، عذر خواه آمد امام جمعه را با احترام به تبريز برگردانيد. بعد از آن، حقير اين عمل را ذخيره كرده، در مظانّ شدت و حاجت به كار برده، آثار سريعة غريبه مشاهده مينمودم. حتي آنكه يك سال در نجف اشرف ناخوشي وبا شدّت كرد و مردم را بكشت و خلق را مضطرب نمود. حقير چون اين بديدم از دروازة كوچك بيرون رفته، در خارج دروازه، در مكاني تنها اين عمل را به جا آورده، رفع وبا را از خدا خواسته، بدون اطلاع ديگران برگشتم و فرداي آن روز از ارتفاع [از بين رفتن] وبا خبر دادم. آشنايان گفتند: از كجا ميگويي؟ گفتم: سبب نگويم لكن تحقيق كنيد اگر از ديشب و بعد كسي مبتلا نشده باشد راست است. گفتند: فلان و فلان امشب مبتلا شدهاند. گفتم: نبايد چنين باشد بلكه بايد از پيش ظهر ديروز و قبل از آن بوده باشد. چون تحقيق نمودند چنان بود و ديگر بعد از آن ديده نشد ناخوشي در آن سال، مردم آسوده شدند و سبب را ندانستند. مكرّر اتفاق افتاده كه برادران را در شدت ديدم و به اين عمل واداشته و به زودي فرج رسيده. حتي آنكه يك روز در منزل بعضي برادران بودم، بر شدت امرش مطلع شده، اين عمل را به او تعليم نموده به منزل آمدم. بعد از قليل زماني آواز در را شنيدم ديدم همان مرد است، ميگويد: از بركت دعاي فرج از براي من فرجي شد و پولي رسيد. تو را هم هر قدر در كار است بدهم. گفتم: مرا از بركت اين عمل حاجتي نباشد لكن بگو امر تو چگونه شد. گفت: من بعد از رفتن تو به حرم اميرالمؤمنين(ع) رفتم و اين عمل را به جا آوردم چون بيرون آمدم در ميان ايوان مطهر كسي آمد و به قدر حاجت در دست من نهاد و برفت. و بالجمله حقير از اين عمل آثار سريعه ديدهام لكن در غير مقام حاجت و اضطرار به كسي نداده و به كار نبردهام زيرا كه تسمية آن بزرگوار اين را به «دعاي فرج»، اشاره به اين دارد كه در وقت ضيق و شدت اثر نمايد، والله العالم. و امّا خود اين ناچيز [نگارنده] به قدري الطاف و عنايات از اين نماز مبارك و دعاي شريفه ديدهام كه واقعاً و از صميم دل آن را گنجي از گنجهاي الهي ميدانم و اگر همة آنها را يك به يك بشمارم كتاب مستقلي ميشود، نه جزوهاي. البته معلوم است كه اين نماز و هر دعا كه نام فرج بر آن نهاده شده است بايد به هنگامي خوانده شود كه انتظار فرج جز از خداوند نبوده و آدمي قطع اميد از همه جا و همه كس كرده، در كمال انقطاع متوجه پروردگار گردد. شايسته است كه در موارد حاجت اكتفا به يك مرتبه خواندن نكند، بدون نااميدي، دو مرتبه و سه مرتبه هم خوانده شود، خداوند گشايش عنايت ميفرمايد. نفس دعا، سؤال و طلب حوائج از خداوند، خود عبادت خالصي است و اگر ريا و شبههاي در آن باشد دعاي خداوند نيست. بنابراين محال است خداوند متعال عبادت خالص را رد كند. اگر مصلحت عبد باشد به سرعت عجيبي عنايت ميفرمايد و گهگاه با تأخير ـ به تفاوت زمان ـ و اگر صلاح نباشد عقل حكم ميكند كه خداوند جزاي آن عبادت خالص را در آخرت جبران و حاجت بنده را روا فرمايد. ماهنامه موعود شماره 100 پينوشتها: 1. طبري، شيخ ابوجعفر محمدبن جرير رستم، دلائل الامامه، صص 3ـ4، چاپ نجف. 2. بحارالانوار، ج 51، ص303، به نقل از كتابالنجوم، ج95، ص20، ج 33 به نقل از اصل دلائل الامامه. 3. عراقي، شيخ محمود، دارالسلام، ص192. 4. العبقري الحسان، ج2، الياقوتالاحمر، نهاوندي، شيخ علياكبر، ص173. صفحه ی بعدی |