|
بسمه الله الرحمن الرحیم
با سلام با تبریک فرا رسیدن یوم ا... 22 بهمن و با عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن سالروز رحلت جانگداز پیامبر اکرم ( صلی ا... علیه و اله ) و شهادت امام رضا ( علیه السلام ) به اطلاع می رسانم : جناب استاد خادم الامام ( عج ) پیرامون مقاله ی « روح الله - مردی از اهالی قم - قسمت اول » طی مقال ای جدا گانه تحت عنوان «توضيح پيرامون استفتاء يكي از خوانندگان محترم وبسايت(مردی از قم)» توضیحاتی را ارائه فرموده اند که توجه شما را به آن جلب می نمایم. بدین منظور لطفا به سایت استاد در لینک زیر مرا جعه بفرمایید : http://www.alvadossadegh.com/fa/article/44-alaeme-zohoor/1054-1388-10-13-19-04-30.html با تقدیم احترام مدیریت وبلاگ چهارده معصوم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 14:40  توسط نوید پورجعفری
|
بسمه الله الرحمن الرحیم
دوستان گرامی ، سلام. با عرض تسلیت به مناسبت شهادت سرور و سالار شهیدان ، امام حسین - علیه السلام - از شما دعوت می کنم مقاله ی زیر را که از سایت وعده صادق برداشته شده مطالعه بفرمایید. توجه خیلی خیلی مهم:مطالب درج شده در مقاله زیر تنها نظر نویسنده ی آن بوده و اینجانب تنها با ذکر منبع آن اقدام به نشر آن می نمایم.بنا بر استفتایی که از دفتر آیت الله العظمی مکارم شیرازی به عمل آمده ؛ مطالب مذکور از نظر معظم له فاقد اعتبار می باشد و منظور از " روح الله " رحمت خدا بوده و اسم شخص نمی باشد.از این رو ظاهرا روایت ذکر شده در متن مقاله از پیامبر عظیم الشان اسلام ارتباط مستقیمی با پیر جماران - امام روح الله ( قدس الله روحه العزیز ) ندارد.گرچه اینجانب مراتب را به نویسنده ی مقاله منتقل نمودم اما ایشان فرمودند که توضیحات بیشتر را به زودی طی مقاله ای منتشر خواهند کرد که این جانب پاسخ ایشان را در این وبلاگ قرار خواهم داد. منبع مقاله :http://www.alvadossadegh.com/fa/article/38--1/154-mardi-az-ghom.html مقدمه خیلی مهم ( حتما پیش از ادامه بحث آن را بخوانید تا گمراه نشوید! )
اينک به بررسي يکي از نشانه هاي ظهور که به احتمال زياد محقق نيز شده است مي پردازيم. در بين روايات اسلامي، به رواياتي بر مي خوريم که شرايط و وقايع عصرالظهور را توصيف کرده اند. يکي از اين وقايع، قيام مردي از قم مي باشد که در عصر ظهور، مردم را به حق دعوت مي کند و با حمايت آنان و با استعانت از پروردگار متعال، نهضت عظيمي را برپا مي دارد که هيچ دشمني ياراي نابودي آن را ندارد.(1) در اين باره از امام موسي کاظم (ع) نقل شده است که فرمود: همان گونه که ملاحظه فرموديد، امام موسي کاظم (ع) خبر از قيام مردي از قم مي دهند که مردم را به حق دعوت مي نمايد و افرادي که پيرامون اين شخص جمع مي شوند، قلب هايشان بسيار استوار و محکم همچون پاره هاي آهن است؛ به نحوي که در مقابل ناملايمات و سختي ها از قيام خسته نمي شوند و نمي ترسند و بنا بر فرمايش اين روايت، اعتماد اين انسان هاي شريف به خداوند سبب مي شود تا قيام آنان به سرانجام نيک ختم شود و به پيروزي رسند. به گواهي تاريخ، اين مرد شريف اهل قم، امام خميني (ره) است و هيچ کسي جز ايشان سزاوار اين توصيف نمي باشد؛ چرا که ايشان که سالها در قم به تحصيل و تدريس مي پرداختند، بعد از ملاحظه ي خيانتهاي بزرگ محمدرضا شاه ملعون، مردم را به حق و حقيقت دعوت کردند و آنان را به مقابله با ظلم يزيد زمان فرا خواندند. مردم مسلمان ايران که از ظلم وستم شاهان رنج ها کشيده بودند، دعوت امام خميني (ره) را به حق لبيک گفتند و اولين قيام اسلامي و مردمي را در تاريخ ايران برپا نمودند. اما ممکن است اين سوال و شبهه در ذهن بعضي از خوانندگان محترم پديد آيد که ممکن است منظور از روح الله، حضرت عيسي (ع) و يا روح خداوندي که خداوند متعال در همه ي بندگانش دميده است باشد، نه امام خميني. همانگونه که ملاحظه فرموديد حضرت امام خميني (ره) يکي از زمينه سازان ظهور حضرت مهدي (عج) بودند که با قيام الهي خود حکومت جمهوري اسلامي ايران را بنيان نهادند و اين حکومت را زمينه ساز ظهور حضرت مهدي (عج) قرار دادند. گرچه بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، حکومت جمهوري اسلامي با فراز و نشيب هايي همراه بوده است و احياناً مشکلات و کاستي هايي در برخي از جزييات آن به وجود آمده است، اما نهال نورس اين انقلاب با گذشت زمان و با درايت امام خميني (ره) و جانشين بر حق ايشان حضرت آيت الله العظمي خامنه اي رهبر معظم انقلاب تبديل به درختي تنومند گشته است. منابع و مآخذ و
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 21:1  توسط نوید پورجعفری
|
توطئه ی جدید اسرائیل
دجال متولد شد! اخیراً خبری در تعدادی از سایت ها پیرامون تولد دجال منتشر شده است. حال آن که خبر مذکور صحیح نمی باشد. ابتدا به متن این خبر توجه فرمایید: درحالیکه چندی پیش به نقل از یکی از دانشمندان دینی کشور خبر باقی ماندن "فقط 5 نشانه ظهور" منتشر شد خبر تولد نوزادی عجیب الخلقه اسرائیل را فراگرفته است . برخی منابع اسرائیلی طی روزهای گذشته دست به انتشار خبری باعنوان تولد "دجال آخرالزمان " ، از بدنیا آمدن کودکی عجیب الخلقه در سرزمینهای اشغالی فلسیطنیان خبر میدهند که تنها یک چشم دارد و چشم سمت چپش روی پیشانی اش قرار گرفته و فاقد گودی زیرچشم و بینی است ،دراین اخبار تلاش شده این کودک دجال فتنه گر آخرالزمان معرفی شود . همانگونه که ملاحظه فرمودید، چنان ادعا شده است که کودک مذکور همان دجال آخرالزمان می باشد و اسراییل در تلاش است تا وی را برای ایفای نقشش در آینده زنده نگه دارد. اما آیا این ادعا صحیح است؟ برای کسب اطلاع بیشتر پیرامون این بیماری می توانید به آدرس های اینترنتی زیر مراجعه فرمایید: اگر دل دیدن این نوزادان را ندارید به این لینک ها مراجعه نکنید!
5– کودکی که نمی تواند به خودی خود حتی به راحتی نفس بکشد، چگونه ممکن است بتواند بزرگترین جنایات تاریخ بشر را رقم زند و چگونه می تواند بزرگترین دروغگوی تاریخ باشد؟
اگر دل دیدن این نوزاد را ندارید به لینک زیر مراجعه نکنید! http://mouood.org/content/view/9693/2/ موفق و موید باشید
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 12:7  توسط نوید پورجعفری
|
بسمه الله الرحمن الرحیم
به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از ايكنا، ماسارو ايموتو، رئيس مركز پژوهشی«هادو» توكيو با بيان اينكه در اين تحقيق به نتايج ارزنده و عجيبی دستيافتهاند، گفت: تلاوت آيه «بسماللهالرحمنالرحيم» تأثير عجيبی بر روی بلورهای آب زمزم دارد به طوری كه هنگام تلاوت اين آيه مبارك حبابهای زيبايی بر روی آب تشكيلمیشود. اين پژوهشگر ژاپنی تصريحكرد: از بزرگترين تجاربی كه در نتيجه آزمايش بر روی آب زمزم بهدستآمده، اين است كه هنگامی كه در كنار ظرفی از آب زمزم آياتی از قرآنكريم تلاوتشود، بلورهايی رمزگونه و زيبا بر روی آن شكلمیگيرد. رئيس مركز پژوهشی«هادو» با اشاره به اينكه آب زمزم ويژگیهای خاصی دارد كه تغيير در آن امكانپذير نيست، افزود: اين آب ويژگیهای منحصر به فردی دارد كه در ساير آبها يافتنمیشود. وی گفت: با توجه به آزمايشها و مطالعات زيادی كه بر روی آب زمزم انجامشد، اين نتيجه به دستآمد كه اگر يك قطره از آب زمزم با هزار قطره آب معمولی مخلوطشود، بلورهای تشكيلدهنده آن تغيير شكلداده و خاصيت آب زمزم را پيدامیكنند. مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:40  توسط نوید پورجعفری
بسمه الله الرحمن الرحیم
سلام ولادت با سعادت حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام و روز جانباز را خدمت همه ی شما عزیزان به خصوص جانبازان عزیز تبریک عرض می کنم. مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 13:50  توسط نوید پورجعفری
بسمه الله الرحمن الرحیم
دوستان عزیز سلام من برای این وبلاگ یک نظر سنجی قرار داده ام تا کیفیت آن را ارزیابی نمایم گرچه می دانم وبلاگ با کیفیتی نیست.به هر حال توان من همین است که در طبق اخلاص تقدیم شما عزیزان می نمایم.لطفا در این نظر سنجی در سمت راست و پایین این صفحه شرکت کنید. ملتمس دعا مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:30  توسط نوید پورجعفری
بسمه الله الرحمن الرحیم
ولادت با سعادت حضرت امام حسین سید الشهدا علیه السلام را خدمت شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض می کنم مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:40  توسط نوید پورجعفری
بسمه الله الرحمن الرحیم
آیه شماره 1:
ترجمه:
نکته ها: در ميان اقوام و ملل مختلف، رسم است كه كارهاى مهم و با ارزش را به نام بزرگى از بزرگان خويش كه مورد احترام و علاقهى آنهاست، شروع مىكنند تا آن كار ميمون و مبارك گردد و به انجام رسد. البتّه آنان بر اساس اعتقادات صحيح يا فاسد خويش عمل مىكنند. گاهى به نام بتها وطاغوتها وگاهى با نام خدا و به دست اولياى خدا، كار را شروع مىكنند. چنانكه در جنگ خندق، اوّلين كلنگ را رسول خدا صلى الله عليه وآله بر زمين زد.
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:7  توسط نوید پورجعفری
بسمه الله الرحمن الرحیم
سلام دوستان ، من از این پس تصمیم دارم در لابلای پست های این وبلاگ تفاسیر آیات قرآن را بیاورم.امیدوارم مورد استفاده شما عزیزان قرار بگیرد مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:0  توسط نوید پورجعفری
بسمه الله الرحمن الرحیم
بر اساس كرامت ثبت شده در دفتر ثبت كرامات مسجد مقدس جمكران موضوع كرامت: شفاى بيمارى لوپوس (روماتيسم) منبع كرامت: دفتر ثبت كرامات مسجد مقدّس جمكران، شماره 294 مشخصات: خانم م - ف، 15ساله، محصل، اهل تهران زمان كرامت: 1/4/78 مكان كرامت: تهران تاريخ ثبت كرامت: 16/2/79 اسناد و مدارك: پنج برگه آزمايش از آزمايشگاه تشخيص طبى دولت، سه برگه مركز تحقيقات روماتولوژى با معاينات و آزمايشات كامل. زير نظر پزشكان مجرب آقايان و خانمها: دابشليم، غريب دوست، جمشيدى، موثقى، اكبريان، رشيديون، سليم زاده، ناجى، شهرام، شعبانى، نجفى، ابوالقاسمى. اظهار نظر پزشكى: اين نمونه جزء گوياترين و مهمترين موارد شفا است. بيمارى من از ورم پا و چشم درد شروع شد كه بعد از آزمايشات و مراجعات مكرر به بيمارستان، فهميديم كه بيمارى من لوپوس از نوع ارتيماتوزسمتيك است و با اينكه فرد سالم بايد بين 150هزار ت 500هزار پلاكت خون داشته باشد ولى پلاكت خون من به سه هزار رسيده بود و هموگلوبين كه بايد بين 11ت 18باشد به يك تا سه رسيده بود و به حالت "كُما" بودم كه بعد از 9ماه بيمارى با توسل به امام زمان عليهالسلام و حضور در مسجد مقدّس جمكران از مرگ و بيمارى شفا پيدا كردم. بيمارى من از ورم پا و چشم شروع شد. بعد از مدّتها مراجعه به دكتر، آخر به من گفتند: به مرض "روماتيسمى" به نام "لوپوس" دچار شدهاى. البته اين بيمارى با حساسيّت به نور، زخم دهانى و درگيرى كليوى همراه بود كه در تاريخ 25/5/78 در بيمارستان بقية اللّه عليهالسلام مرا "بيوپسى" كردند و اطمينان حاصل كردند كه اين بيمارى "لوپوس" از نوع "ارتيماتوزسيتميك" است، كه در سه نوبت "فالس متيل پرد نيزولون" 500ميلى گرمى و "ايموران" 50ميلى و "پردنيزولون" 60ميلى گرمى قرار گرفتم. در تاريخ5/7/78 به دستور دكتر اكبريان، فوق تخصص "روماتولوژى" تحت درمان ب 1000ميلىگرم "اندوكسان" قرار گرفتم كه بعد از آن دچار تب، سرفه و زخم دهان شدم. مجبور شدم در بيمارستان شريعتى حدود يك ماه بسترى شوم. بعد از ترخيص از بيمارستان، بيمارى من بيشتر شد، به حدى كه دهان و بينى و گوشم شروع به خونريزى كرد و "پلاكت خون" پايين آمد. چون آدم سالم بايد حدود 150000الى -500000پلاكت خون" داشته باشد و "هموگلوبين" بين 11ت 18باشد، ولى "پلاكت خون" من به 3000و "هموگلوبين" مغز استخوان من به 1ت 3رسيده بود و به حالت "كُما" بودم. دوباره مرا به بخش آى .سى .يو ICUمنتقل كردند و از من "عقيقه بيوپسى" به عمل آوردند و گفتند: مغز استخوان تو ديگر كار نمىكند. بعد از آزمايشات متعدد و زدن حدود 125گرم "I.V و " I.J هفتهاى دو عدد آمپول GCSFيخچالى به من تزريق مىكردند و چشمانم هم ديگر قادر به ديدن نبود، هيچكس را نمىديدم و حالت كورى به من دست داد. ما كه از نظر مالى وضع خوبى نداشتيم و پدرم كارمند است، حدود دو ميليون تومان پول دارو و دوا داديم. وقتى متوجه شدم، كه چشمهايم نمىبينند، ديگر از همه جا مأيوس شدم و منتظر مرگ بودم. يك روز به پدر و مادر عزيزم كه بيش از دو ماه بود به طور شبانه روزى بالاى سرم نشسته بودند و هر لحظه انتظار مرگ يا بهبودى مرا مىكشيدند، دكتر ابوالقاسمى گفت: فلانى ديگر هيچ اميدى براى بهبودى دخترت ندارم. با شنيدن اين حرف، همه اقوام و فاميل و دوستان، براى مرگم روز شمارى مىكردند، روزهاى آخر، همه گريه مىكردند و تنها كسى كه به من دلدارى مىداد پدر و مادرم بودند، به خصوص پدرم كه در آن لحظاتى كه با مرگ دست و پنجه نرم مىكردم، بالاى سرم مىآمد و مىگفت: دخترم توكل به خدا كن، تو خوب مىشوى. من مىگفتم: پدر جان ديگر خسته شدهام، مىخواهم بميرم و راحت شوم، شما هم اينقدر عذاب نكشيد. پدرم با چشمان اشكآلود بيرون مىرفت، نمىدانستم كجا مىرود. يك روز كه حالم خيلى بد بود مدير مدرسهام كه واقعا بايد گفت: مديرى نمونه و با ايمان و با خداست، بالاى سرم آمدند و شروع كردند حدود يك ساعت قرآن تلاوت كردند. بعد از آن رفتند و بعد از ظهر آمدند و دوباره شروع به خواندن قرآن كردند و به پدر و مادرم گفتند: تا مىتوانيد بالاى سر اين، دعاهايتان را بخوانيد. از آن روز به بعد، نه گوشم مىشنيد -چون در اثر خونريزى، گوشم كاملا كر شده بود- و نه مىديدم -چون پشت چشمانم خون جمع شده بود- و موهاى سرم همه ريخت و تمام بدنم در اثر مصرف "پردينزلون" حالت بدى پيدا كرده بود، به شكلى كه گويا تمام بدنم را با چاقو بريده بودند. يك روز دكتر بهروز نجفى، متخصص پيوند مغز و استخوان گفت: بايد از برادر يا خواهرش مغز استخوان به او تزريق شود و به پدر و مادرم گفت: 45روز بيشتر طول نمىكشد كه نتيجهاش يا مرگ است يا زندگى. پدرم گفت: چقدر خرج دارد؟ دكتر گفت: 15ميليون تومان. حدود 14ميليون تومان را افراد نيكوكار تقبّل كردند و پدرم باز مىبايست حدود دو ميليون تومان ديگر دارو مىخريد. چون پدرم حتى اين مبلغ را هم نداشت،همانجا شروع به گريه كرد. مادرم به پدرم گفت: چكار كنيم؟! پدرم گفت: خدا بزرگ است، و از دكتر چند روزى مهلت خواست. اقوام و فاميل و آشنايان هركدام مبلغى را تقبّل كردند، پول را به بيمارستان آوردند تا به پدرم بدهند، ولى پدرم قبول نكرد و گفت: پولها پيش خودتان باشد، چند روز ديگر از شما مىگيرم. وقتى فاميلها رفتند، مادرم گفت: چرا نگرفتى؟! پدرم گفت: من نمىخواهم دخترم را به بخش مغز و استخوان منتقل شود، اگر به آنجا برود، حتى يك درصد اميد به نجات او نيست چون دكتر نجفى حتى ده درصد به ما اميد نداد. خلاصه برادر و خواهرم براى آزمايش خون به خاطر پيوند " H.L.A تايپتيگ" به بيمارستان آمدند و نتيجه آزمايش را پيش دكتر نجفى بردند، ايشان بعد از بررسى گفتند: خون آنها با خون من مطابقت ندارد و نمىتوانند از اين خواهر و برادر براى من مغز استخوان پيوند بزنند. دكتر با نا اميدى تمام به پدر و مادرم گفت: ديگر هيچ كارى از دست ما ساخته نيست. مادرم گفت: پس دخترم مىميرد؟! دكتر گفت: توكل به خدا كنيد. وقتى از اطاق بيمارستان بيرون مىرفتند، مادرم خيلى گريه مىكرد و دائما خدا و ائمه عليهمالسلام را صدا مىزد، اما نمىدانم چرا پدرم اصلا گريه نمىكرد و به مادرم مىگفت: خانم به جاى گريه كردن، دعا كن! و مادرم مىگفت: چقدر دعا كنم؟ هرچه دعا مىكنم حال دخترم بدتر مىشود!! تا اينكه يك روز صبح، پدرم آمد و گفت: عزيزم من شفايت را گرفتم! آن روز من اصلا حال خوبى نداشتم، چون پلاكت خونم پائين بود، دور تختم را نرده گذاشته بودند و مىگفتند: مواظب باشيد تكان نخورد، هر لحظه امكان مرگش مىرود. مادرم به پدرم گفت: چطور شفاى او را گرفتى؟ مگر نمىبينى كه حالش خرابتر از هميشه است؟! بعد از چند دقيقه، دكتر غريب دوست، بالاى سرم آمد و حالم را پرسيد. گفتم: آقاى دكتر ديگر نه مىبينم و نه مىشنوم. مرا بغل كرد و پيشانى مرا بوسيد و گفت: تو خوب مىشوى، ناراحت نباش. مادرم گفت: دكتر، آيا اميدى به دخترم داريد؟! يا براى تسكين ما اين حرفها را مىزنيد؟ دكتر گفت: توكل به خدا كنيد، انشاء اللّه خوب مىشود. بعد براى من كه حالم خيلى خراب شده بود، چهار واحد پلاكت تزريق كردند و گفتند: او را به منزل ببريد، ولى مواظب باشيد تكان نخورد و هفتهاى يك بار آزمايش خون از او بگيريد و بياوريد. مرا به خانه آوردند و خواباندند. پدرم را صدا كردم و گفتم: بابا باز هم اميد به زنده بودن من دارى؟ پدرم با اينكه هيچ وقت پيش من گريه نمىكرد، ولى آن روز چون مىدانست من چشمانم نمىبيند راحت گريه كرد، حس مىكردم كه گريه مىكند و با همان حال گفت: دختر عزيزم من شفاى تو را از امام زمان عليهالسلام گرفتهام، چهل شب چهارشنبه نذر كردهام كه به جمكران، مسجد صاحب الزمان عليهالسلام بروم و قبل از اينكه تو را مرخص كنند به آنجا رفتم و از آقا خواستم يا تو را به من برگرداند يا بگيرد، بعد از دو، سه جلسه كه به جمكران رفتم خواب ديدم تو شفا گرفتهاى. تو خوب مىشوى، فقط همين طور كه خوابيده هستى، نماز بخوان و متوسل به امام زمان عليهالسلام شو و براى سلامتى آقا صلوات بفرست. من هم شروع كردم شبهاى چهارشنبه و جمعه نماز آقا را مىخواندم. جلسه هفتم بود كه پدرم به جمكران مىرفت، صبح چهارشنبه كه پدرم آمد، من بيدار بودم، مرا بوسيد و به او گفتم: بابا مرا بلند كن مىخواهم بيرون بروم، با اينكه تا آن روز اصلا نمىتوانستم تكان بخورم. پدرم گفت: يا امام زمان! زير بغل مرا گرفت و بلندم كرد، آرام آرام راه مىرفتم و پدرم همانطور زير بغلم را گرفته بود و مىدانستم كه گريه مىكند، البته گريهاش از خوشحالى بود. خلاصه به اميد خدا و يارى و شفاى امام زمان عليهالسلام كم كم راه مىرفتم. جلسه دوازدهم بود كه در خانه مىتوانستم راه بروم، حس كردم كه كمى مىبينم، همين طور كه در اطاق راه مىرفتم و پدرم مواظبم بود، سرم را بلند كردم تا ساعت ديوارى را ببينم، پدرم گفت: بابا جان ساعت را مىخواهى بدانى چند است؟ گفتم: بابا فكر مىكنم مىبينم، ساعت30/11دقيقه است. پدرم خيلى خوشحال شد و شروع كرد براى سلامتى امام زمان عليهالسلام صلوات فرستادن و گفت: دخترم ديدى گفتم شفايت را از آقا گرفتم. همه خانواده براى سلامتى امام زمان عليهالسلام بلند صلوات فرستاديم. تا اينكه يك روز خانم دكتر شعبانى كه از پزشكان معالجم بود، به منزل ما زنگ زد و حالم را پرسيد، خيلى نگران حالم بود، به پدرم گفت: شغل بدى انتخاب كردهام. پدرم گفت: چرا خانم دكتر شعبانى؟! ايشان گفتند: به خاطر اينكه مىبينم كه چقدر شما براى اين دختر زحمت مىكشيد و هميشه از خدا خواستهام كه: خدايا! لااقل به خاطر اين همه بيمارى كه درمان مىكنم، اين دختر را به پدر و مادرش برگردان. بعد هم به پدر و مادرم گفت: من هم ديگر نا اميد شدهام. پدرم گفت: خانم دكتر، دخترم خوب مىشود. دكتر گفت: واقعا روحيه خوبى داريد. پدرم گفت: خانم دكتر، به امام زمان عليهالسلام توسل جستهام و شفاى دخترم را از حضرت گرفتم؟! دكتر گفت: انشاء اللّه كه شفا يافته باشد. ولى معلوم بود كه باور نمىكند. بعد از چند روز، پدرم با دكتر غريب دوست تماس گرفت و براى ويزيت من نوبت زد. درست روز چهارشنبه آخر سال 1378كه پدرم سه شنبهاش به جمكران رفته بود، صبح چهارشنبه كه از آنجا آمد مرا پيش دكتر برد. من در بغل پدرم بودم و از پلهها بالا مىرفتيم، وقتى به اطاق دكتر رسيديم، دكتر با ديدن من خوشحال شد و بعد از معاينه گفت: خيلى بهتر شده، چكار كردهايد؟! برايم يك آزمايش نوشتند و قرار شد سه هفته ديگر پيش دكتر برويم. ديگر پلاكت خون نزدم و فقط در خانه استراحت مىكردم و به نماز و عبادت مشغول بودم. مادر بزرگ و پدر بزرگم در ايام ماه محرّم چون هيئت دارند، يك گوسفند براى من نذر كردند، عمويم و پدرم هم هركدام جداگانه يك گوسفند نذر كرده بودند. كم كم بدون كمك پدرم از جا بلند مىشدم و حركت مىكردم و حدود سه تا چهار مترى را به راحتى مىديدم. وقتى آخرين آزمايش را انجام دادم، به پدرم گفتم: فكر مىكنم پلاكت خونم حدود 50000شده باشد. امّا پدرم گفت: دخترم بيش از اينهاست. پدرم بعد از اينكه جواب آزمايش را گرفت، به خانه آمد. چشمانش قرمز شده بود، معلوم بود كه خيلى گريه كرده است. گفتم: بابا! پلاكت خون چقدر شده است؟ مغز استخوان من به چه حدى رسيده است؟ پدرم گفت: عزيزم بنشين، ما هم نشستيم و گفت: وقتى از پله آزمايشگاه بالا مىرفتم، سرم را به طرف آسمان بلند كردم و دستهايم را بلند كردم و گفتم: يا امام زمان! يا پسر فاطمه! يا ابا صالح المهدى! چهل شب چهارشنبه نذر كردم كه به مسجدت بيايم، اكنون چهارده هفته است كه به آنجا رفتهام، تو را به جان مادرت زهرا، تو را به جان جدّت حسين، تو را به جان عمويت ابوالفضل العباس عليهالسلام، خودت مىدانى كه چه مىخواهم، شفاى كامل دخترم را با اين آزمايش نشان دهيد. آزمايش را گرفتم، وقتى نگاه كردم،گريهام گرفت. دكتر آزمايشگاه صدايم كرد و جريان را جويا شد. موضوع را به او گفتم. دكتر گفت: خبر خوشى برايت دارم، ما را دعا كن، پلاكت خون دخترت 140000و هموگلوبين 3/12شده است. همه از خوشحالى شروع به گريه كرديم و صلوات فرستاديم. پدرم جواب آزمايش را پيش دكتر غريب دوست برد. دكتر باديدن جواب آزمايش گفته بود: من چيزى جز اينكه بگويم يك معجزه رخ داده است نمىتوانم بگويم، خيلى عالى شده، دخترى كه پلاكت خون او با زدن چهار پاكت به 27000الى 42000بيشتر نمىرسيد، اكنون با نزول پلاكت، به 140000رسيده و هموگلوبين از صفر به 12/3رسيده است. دكتر يك آزمايش در تاريخ 1/4/79برايم نوشت. پدرم جواب آزمايش را به بيمارستان شريعتى نزد خانم دكتر موثقى و خانم دكتر ابوالقاسمى بردند و به دكتر ابوالقاسمى گفته بود: خانم دكتر اين جواب آخرين آزمايش دخترم است. وقتى دكتر جواب آزمايش را نگاه كرده بود، به پدرم نگاهى مىكند و مىگويد: جمكران مىروى؟ پدرم مىگويد: بله. دكتر مىگويد: تو را به جان دخترت، ما را هم دعا كن، اين يك معجزه است! الآن الحمد للّه حالم روز به روز، رو به بهبودى است و پدرم هر هفته شبهاى چهارشنبه به جمكران مىرود، خيلى دلم مىخواهد من هم بروم، ولى پدرم مىگويد: صبر كن، چشمانت كامل شوند و وضع مالىام خوب شود، حتما تو را به مسجد آقا مىبرم. به پدرم مىگويم: بابا با اين بدهكارى و اين حقوق كارمندى چطور مىتوانى بدهكارى حدود دو ميليون تومان را بدهى؟! او با خنده و تبسّم مىگويد: دخترم همان آقايى كه تو را به من برگرداند، همان آقا كمكم مىكند، نا اميد شيطان است. و با همين جمله كوتاه، دلم گرم مىشود و مىگويم: بابا انشاء اللّه من هم دعا مىكنم كه آقاعنايتى بفرمايد. اين بود خلاصهاى از نه ماه بيمارى لاعلاج من كه با توسل به حضرت امام زمان عليهالسلام درمان شد. دكتر توانانيا در قسمتى از اظهار نظرشان در مورد شفاى خانم م.ف مىنويسد: ضمن آنكه گزارش ايشان را وقتى مطالعه مىكردم، باطنا تحت تأثير نوشته ايشان قرار گرفتم و اصلا گذشته از مسائل طبى، گويا خودم وقايع را از نزديك مشاهده مىكردم و همه مطالب عينا رخ نموده بود و گريهام گرفت. به هر جهت اين نمونه را كه تقريبا جزء گوياترين و مهمترين موارد شفا است، و تقريبا همه چيز مستند مىباشد، ما مىتوانيم با رفع اشكالات جزئى از پرونده وى، نمونه خوب بارز و مستندى را براى علاقهمندان ارائه دهيم. حصن حصين عارفان، مسجد جمكران بود عرش برين عاشقان مسجد جمكران بود هر مسلم و شاه و گدا، اينجا شود حاجت روا كهف المراد شيعيان، مسجد جمكران بود بر دردمندان، اينجا دواست، هر مضطرى حاجت رواست كاشانه خلق جهان مسجد جمكران بود مدیریت وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 1:15  توسط نوید پورجعفری
|